تبليغاتX
ارتباطی برتر

عشق ‌تنها آزادی در دنیاست، ‌زیرا چنان روح را تعالی می‌بخشد که قوانین بشری و پدیده‌های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی‌دهند.

محبوبم اشک‌هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته، ‌موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می‌دارد. اشک‌هایت را پاک کن و آرام بگیر، ‌زیرا ما با عشق میثاق بسته‌ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، ‌تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می‌آوریم.

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

او پرنیان نوازش بال‌هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان می‌چرخیدند، ‌و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می‌کند... عشقی که زبان به سخن می‌گشاید،‌هنگامی که زبان زندگی فرو می‌ماند ... عشقی که همچون شعله‌ی کبود فانوس دریایی، ‌راه را نشان می‌دهد و با نوری که به چشم دیده نمی‌شود هدایت می‌کند.

زندگی بدون عشق ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه. عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ... زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌
و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.
با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

برای خاطر عشق به من بگو، ‌آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد، ‌نیرویم را می‌بلعد و اراده‌ام را زایل می‌کند؟

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت.

فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می‌کند و نه زشتی را.

عشق ‌وقتی دچار غم غربت باشد، ‌از حساب زمان و هیاهوی آن ملول می‌گردد.

عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای میهمان ناخوانده، ‌خانه‌ی عشق سراب است و مایه‌ی خنده.

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی.

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می‌گذرد؛ ‌اما ما می‌ترسیم و از او می‌گریزیم، ‌یا در تاریکی پنهان می‌شویم، ‌یا این که تعقیبش می‌کنیم و به نام او دست به شرارت می‌زنیم.

عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛
اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست.

حتی عاقل‌ترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می‌شوند؛
اما براستی، ‌عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است.

عشق واژه‌ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، ‌بر صفحه‌ای از جنس نور نوشته می‌شود.

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می‌کند.

نخستین نگاه معشوق، ‌به روح ازلی می‌ماند که بر سطح آب‌ها روان شد،‌ بهشت و جهنم را آفرید، ‌سپس گفت: ‌"باش" و همه چیز موجود شد.

آیا عشق مادر یهودا به فرزندش کم‌تر از عشق مریم به فرزندش عیسی بود؟

هنگامی که عشق دامن می‌گسترد، ‌کلام خاموش می‌شود.

آدمیان محصول عشق را، ‌تنها بعد از غیبت یار و تلخی صبر و تیرگی یاس درو خواهند کرد.

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش‌های من لگام زده،‌
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،‌
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می‌کند.
بگذار گرسنه‌ی گرسنه بمانم،‌
بگذار از تشنگی بسوزم،‌
بگذار بمیرم و هلاک شوم،‌
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله‌ای بنوشم که تو آن را پر نکرده‌ای،‌
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته‌ای.

خلیل جبران

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 15:18 توسط سعید حیدری |


از زمانی که یادم می آید می نویسم و شاید از زمانی که می خواهم یادم بیاید، درست 18 سال پیش،همانوقت که در تست بازیگری تأتری شرکت کردم و بی آنکه بدانم چه کردم مرا در نقش اصلیشان جای دادند. آنروزها درست نمی دانستم نقش اصلی و فرعی چه تفاوتی دارد،تنها شوق بازی کردن داشتم. خیلی اتفاقی تأتر آن سال را در منطقه اول شدیم و همان حدود هشت نه سال را داشتم که در گروه های تجمعی قرائت قرآن شرکت می کردم. کم کم اصول و قواعد را یاد گرفتم و در آموزش ها و هم خوانی ها و قرائت ها شاخصه ای شدم مثال زدنی... هیچوقت مذهبی نبوده ام. قرآن را به خاطر زیبایی معنایش می خواندم و خدا را در تارو پودش و از لابه لای سطورش می شنیدم.تمامی لذت دین را در حسی که از آن می گرفتم می دیدم، از همین روی بود که ظاهری متفاوت با بچه های مذهبی مسجدی داشتم.

آن روز ها حسابی سرم شلوغ بود، انگار تمامی عمرم را آن روزها زندگی کردم. سرشار از انرژی بودم،آرام و قرار نداشتم، آنچنان از تمامی قدرتم صرف فعل بودن می کردم که هیچ گاه سستی و کاستی در کارم دیده نشد. تمامی دوران ده تا پانزده سالگی عمرم را به شادی و شور و زندگی گذراندم. گروهی کوچک تشکیل داده بودم و با آنها تمرین تأتر می کردم. متن های نمایشی می نوشتم، کارگردانی تأتر های طنز و خنده دار را می کردم و بازیگری طناز بودم. شعرهای فکاهی می گفتم تا خنده ی دیگران را از شنیدنشان ذوق کنم و خلاصه آنکه در چانته ام همه چیز برای رو کردن داشتم و کاری نبود که نکنم. اما به یکباره تمامی فعالیت هایم را کنار گذاشتم. انگار هیچ وقت شروع نکرده بودم، رسیدن به پایان به پلک زدنی بود. چشم هایم را بستم و دیگر باز نکردم!

فرصت اندک گفتن برای شنیدن است،باز گفتنم را با آنچه شد تلف نمی کنم.

هنوز در دبیرستان درس می خواندم که در نشریه ای به عنوان گزارشگر استخدام شدم.اولین گزارشم را با خواهرم که سرشار از استعداد بود کار کردم.اولین گزارشمان تیتر اول نشریه شد و من تجربه ای جدید را آغاز کردم.تجربه ای که مرا در 6 سال بعد از آن مشغول به خود ساخت.استعداد این کار را هم داشتم.دست به هر کاری می زدم آن را در حد کمال به انجام می رساندم.کشیدن کاریکاتور را هم، همان زمان شروع کردم.شاید دلیل اخراجم از نشریه کاریکاتوری بود که از مسئول نشریه کشیده بودم. اصلا کشیده بودم تا اعتراض خود را در زبان طنز از او و مجموعه ی بی روحش فریاد بزنم.اولین اخراجم حسابی چسبید.

سال 82 در باشگاه خبرنگاران جوان استان اصفهان دوره ی آموزشی ای را گذراندم. من و هم دوره ای هایم اولین خروجی های آموزش دیده ی خبر باشگاه بودیم. بعد از اتمام دوره به عنوان دبیر خبر از میان سایر دوستانم انتخاب شدم.از من خواسته شده بود آرام و مؤقر پشت میزی بزرگ بنشینم و تنها بر روی خبر های دیگران مهر درست یا نادرست بزنم،اما این آن کاری که من می خواستم نبود.پشت میز نشستن مرا پشت میزی می کرد.پیشنهاد های دیگری هم شد اما دیگر علاقه ای برای آنجا ماندن نداشتم باشگاه و هر آنچه در آن برای من بود را فراموش کردم و .....

ادامه دارد....

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:47 توسط سعید حیدری |


       

گفته بودي که پاي آن بيد کهن          سايه انداز چشمه سار کبود

در گذر گاه اولين ديدار                   لحظه اي چند با تو خواهم بود

                            اي غزال رميده رام شدي

تازه خورشيد کرده بود غروب         چه غروبي عبوس وحزن انگيز

چون  رخ  مادري  بلا  ديده            که شود مات در عزاي عزيز

                           يا دل شاعري به ظلمت غم

بيد مجنون نشسته در دل کوه          همچو مجنون گرفته سيما بود

چشمه چون اشک غم به دامن او      ناله ي جوي نام ليلا بود

                            من نشسته پاي بيد کهن


::ادامــه مــطــلــب::

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 19:3 توسط سعید حیدری |


وقتی تو در چشمانم می نشینی آینه ها فریاد می زنند که من هم به بهانه ی تو زنده ام چگونه نامت را از یاد ببرم؟!!

تو شورغزلهای نگفته منی،من نمیتوانم یاد تو را از گلبرگهای خیس باغچه ام پاک کنم نه به خاطر دلم،نه به خاطر واژه هایی که تو را دوست دارند بلکه به خاطر تمام ثانیه هایی که به یاد تو نفس میکشند

اگر تو نباشی کدام نیلوفر در کدام باغ تنهایی من می خندد و کدام دل از کدام قبیله دستهایش را با من قسمت می کند یک ساعت بیشتر به دلتنگی برای تو نمانده است پس کی می آیی؟!!!

هر صبح به اشتیاق سبز آمدنت در پهنای شعر غرق می شوم و لطیف ترین واژه هایم را به دنبالت می فرستم ولی کسی نمی آید!!!

و من مثل همیشه به دنبال دقیقه ها حسرت می خورم انگار قرار است انتظار مرثیه ای دیگر برایم بسازد و در کوچه باغ شب کنار پونه ها همراه ستاره ها برایم زمزمه کند و به آفتاب بگوید هرگز طلوع نکند تا روزی دیگر پر از حسرت نیامدن تو دفتر خاطراتم را از اشک دیده ای که دیگر تو را ندید خیس کند

دیشب ماه هم کنار پنجره اتاقم برایم پیغام گذاشت که دیگر به دنبال دستهای تو به ایوان چراغانی نگاهش نیایم و بیهوده محو تماشایش نشوم

چگونه از یادم بروی؟ وقتی که هر نفسم بوی تو را می دهد و هر تبسم به یاد نگاه های توست وقتی تو می آیی و میان این همه نگاه هایی که انتظارت را میکشند سایه می اندازی آن لحظه است که واژه هایم دوباره مرا دوست خواهند داشت و می خواهم از همه گلهایی که عطر چشمان تو را از یاد برده اند برایت شعری بسازم آيا مي آيي؟!!!

من در دلتنگی های تو نفس می کشم و در دلشوره های تو زندگی می کنم نمی دانم که قرار است در کنار کدام غروب لبریز مهربانی شوم و نگاهم را به پیشواز دستهای تو بفرستم؟!!!

اصلا تو در کدام فصل از دفتر قلب من بهانه ای برای واژه هایم شدی؟!!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:31 توسط سعید حیدری |


۱. هر علاقه مندى يا نفرت شديدى، ريشه درون ما دارد. سهم خودت را انكار نكن.
۲. ما اكثراً عاشق كيفيتى در ديگرى مى شويم كه عملاً، آن را مدتهاست خودمان زندگى نمى كنيم و لذا با ديدن ديگرى، به او دل مى بنديم.
۳. وقت خودت را صرف سرزنش و انتقام و پرونده سازى و... نكن. تو را براى چنين رفتارى نيافريده اند.
۴. از تماس مستقيم (تلفن، نامه، اينترنت) يا غير مستقيم (دوستان واسطه) به هر بهانه اى بپرهيزيد (پس دادن امانت، دلتنگى و...)


چهار مرحله در رابطه جدى عاطفى
چگونه همه چيز زندگى عشقى ناگهان عادى و معمولى مى شود؟
شما در كدام طبقه برج زندگى عاطفى به سر مى بريد؟
منظور دكتر يونگ از فرافكنى مثبت و منفى در روابط عاشقانه چيست؟
مثلث طلايى دكتر استرنبرگ براى بيمه كردن زندگى سالم عاطفى.


اساساً چه زمانى از يك ارتباط عاطفى بايد خارج شد؟ چه زمانى، اين فرد ديگر انسان سعادتهاى ما نيست؟


ما دو نوع ارتباط عاطفى را در نظر مى گيريم
۱- ارتباط جدى عاطفى (ازدواج، نامزدى، دوستى بسيار نزديك به مرحله ازدواج)
۲- ارتباط عاطفى گذرا (دوستى، ارتباط بر اساس روابط اكيپى، همكلاسى يا همكار نزديكتر از بقيه)

داستانى جدى:
چهار سالى هست كه ازدواج كرده ام. اوائل هيجان داشتم. همسرم هم شور و شوق زيادى داشت، وقت بيشترى براى هم مى گذاشتيم... در ميهمانى ها اكثراً در كنار هم بوديم، الآن زياد حوصله هم را نداريم، سر چيزهاى خيلى ساده، حرفمان مى شود، حتى نمى تونم ديگر به دوستان و خانواده اش احترام سابق را بگذارم. احساس روزمرگى خفه كننده اى دارم، شايد در انتخابم اشتباه كرده باشم...
ماجراى بالا، براى خيلى از ما غريبه نيست، داستان زندگى بسيارى از زوجهاى جهان، چنين دوره هايى را داشته است، سه نوع برخورد با اين وضعيت را همه ما ديده ايم:
۱. كم نيستند كسانى كه براى برون يافت از چنين لحظاتى، از هم جدا مى شوند.
۲. خيلى ها هم چنين وضعيت رقت بارى را ادامه مى دهند (به خاطر آبرو يا فرزندان).
۳. اندكى هم هستند كه هشيارانه اين دوران را از سر مى گذرانند و به زندگى خود نشاط تازه اى را تزريق مى كنند.
ما چه كنيم؟ كدام انتخاب براى من مناسبتر است؟ آيا به هر قيمتى بايد كه روزمرگى يك زندگى عاطفى را تحمل كرد؟ آيا با جدايى، آرامش من بر مى گردد؟
چنانكه مى دانيد، ورود ما به اين بحث از چارچوبى كلى تبعيت مى كند
الف‎/ موضوع جدى است چون شما الآن درد مى كشيد وگرنه از اين نوشته رد مى شديد...
ب‎/ فرمولى براى دردهاى ما وجود ندارد، هيچ مشاور آگاهى هم براى دردهاى شما نسخه همگانى ندارد، اما اين نوشته سعى دارد كه مهمترين نكات كاربردى و كليدهاى خروج از بحران را كه حاصل بررسى و تحقيق دانشمندان و مشاورانى زحمتكش بوده در اختيار ما بگذارد.


كليد اول:
عشق، فقط هيجان نيست.
پس اگر هيجان يك ارتباط دچار افول شد، به اين معنى نيست كه عشق بين شما از بين رفته است. به قدرى اين كليدى كه الآن در دستان شماست، مهم است كه به تنهايى مى تواند جلوى بسيارى از دلخورى هاى ما را در روابطمان بگيرد. عمده مردم تجربه اى كه از عشق دارند اين است كه كسى را مى بينند و كم كم به او جذب مى شوند و به نحوى از اين علاقه مندى خود به او خبر مى دهند و به هر زحمتى شده با او ارتباط مى زنند و سعى مى كنند كه به هر وسيله اى كه شده، معشوق را تحت تأثير قرار دهند و با هديه و توجهات خيره كننده و سورپريزهاى قشنگ، به او نشان هند كه چقدر برايشان عزيز و با ارزش است. جالب اين است كه هم عاشق پر از هيجان است كه چگونه كار جديدى كند كه طرفش خوشش بيايد و هم معشوق منتظر وقايع جديد است تا لذت ببرد. نگاهى به تجربه هاى خود بيندازيد؛ چه در نقش عاشق چه در نقش معشوق، قضيه همين است. حالا به ياد بياوريد كه قطعاً اين سيستم نمى تواند به قول شيميدانها، پايدار بماند. يعنى بالاخره تمام رفتارها و حرفهاى قشنگ و هر آنچه كه معشوق را تحت تأثير قرار مى دهد تمام مى شود. در اين جمله شك نكنيم. حالا جايى است كه هم معشوق مضطرب مى شود هم خود عاشق احساس عادى بودن مى كند. من براى شما يك كليد بسيار كاربردى دارم:

كليد دوم
ارتباط عاطفى مانند برجى چند طبقه است. هر طبقه ابزار و قوانين خاص خودش را دارد. وقتى به طبقه بالاتر مى رويد، عمده بار و اثاث لازم براى طبقه اول را بايد رها كنيد زيرا به جايى با ابزار و اثاث بهتر مى رويد.
۱- پيوند آگاهانه دو روح (فرافكنى به تعادل رسيده)
۲- درك و تفاهم عميق و رابطه امن: كم كم ارتباط ما تبديل مى شود به شيوه اى جالب براى درك هم و البته مى دانيم كه درك بيشتر هميشه آرامش نمى دهد، گاهى چيزهايى را درك مى كنيم كه خوشايندمان نيست، اما الان زمانى است كه ظرفيت لازم را براى ديدن گندهاى طرفمان داريم.
۳- صميميت: احساس راحتى با هم داريم، با هيجان كمتر هم احساس آرامش مى كنيم، نيازى به شلوغ كارى اوائل ارتباط نداريم و نبايد هم داشته باشيم وگرنه بايد برگرديم به طبقه پايين تر.
۴- هيجانات عشقى و فرافكنى مثبت (هدايا، دائم سراغ هم را گرفتن و تلفن و...)


اين چهار عنوان ذكر شده، مراحل رشد يك ارتباط عاطفى جدى شبيه ازدواج را نشان مى دهد. بسيارى از زن و شوهرها رابطه رابا هيجانات عشقى كه گفتيم آغاز مى كنند. اين مرحله همان «فرافكنى مثبتى» است كه پروفسور يونگ، پدر روانشناسى عمقىdeep psychology دنيا مى گويد.
۱- ويژگى هاى مرحله فرافكنى مثبت:جذبه شديد به معشوق، دائم سراغ او را گرفتن، بدون او دچار استرس شدن، حسادت به رقيب، سعى مدام براى تحت تأثير قرار دادن محبوب با هدايا و سورپريز و تلفنهاى طولانى شبانه روزى و mail هاى رنگارنگ و كارت تبريك هاى به مناسبت ماه گرد آشنايى و سالگرد و...
يادمان باشد كه اين مرحله حتماً افول مى كند و اگر نكند شما به صميميت (مرحله دوم) ارتقا نمى يابيد. تمام اين هيجانهاى رنگارنگ براى اين است كه ارتباط لذتى داشته باشد تا از سطح لذتهاى حسى به لذتهاى عمقى تر مثل لذت صميميت برسيم.
۲- ويژگيهاى مرحله صميميت:براى ورود به اين مرحله لازم است كه مدتى از دوران خوش خوشان ارتباط شما گذشته باشد. كم كم انرژى فرافكنى افت مى كند و شما با تلفن زدن كمتر و كادو هاى دير به دير تر هم خيالتان از دوست داشته شدن توسط معشوقتان راحت است. براى داشتن او لازم نيست تقلاى اوائل را انجام دهيد زيرا فرد با شناختى كه از شما پيدا كرده شما را به حوزه قلب خودش وارد كرده است. اگر زنى اين نكته را نداند و معتاد به هيجانات اوائل دوستى يا ازدواج شده باشد، از توجه كمتر شوهرش آشفته مى شود و حتى بعضى افراد نا آگاه زبان به كنايه و متلك نيز مى گشايند. «اولها كه خرت از پل نگذشته بود خيلى برام مايه مى گذاشتى... انگار نه انگار كه عشقى به سرى بود....»
من انكار نمى كنم كه خيلى از عشاق هم ظرفيتشان براى همان مرحله اول است اما اكثر مردان با رسيدن به طبقه دوم (صميميت) با هيجان كمترى وارد زندگى مى شوند كه براى زن آگاه و فهميده نه تنها اشكالى ندارد بلكه نوعى ارتقاى عاطفى محسوب مى شود.
آيا هيجان بايد تمام شود؟ خير، عاشق باهوش كسى است كه حتماً آگاهانه مقدارى هيجان را براى معشوقش فراهم مى كند (با گل با كارت با كادو با دعوت از دوستان او به شام و...) معشوق باهوش هم به جاى حسرت خوردن به روزهاى اول، به سر و سامان دادن به طبقه جديدى كه رفته اند مى پردازد. درست مثل زن و شوهرى كه از يك خانه قديمى به خانه اى جديد نقل مكان مى كنند و ديگر مضحك است كه مدام به خانه اولشان فكر كنند.
در مرحله صميميت، فرافكنى منفى هم شروع مى شود. يعنى كه زن و شوهر كم كم به عيوب يكديگر پى مى برند و حتى مشكلات درونى خود را در همسرشان به شدت مى يابند. اگر كسى خودشناسى نكرده باشد و مشكلات و سايه هاى درونى خود را نديده باشد كه متأسفانه فقط به عيب يابى از همسرش مشغول مى شود و در نظر بگيريد كه هيجانات دلخوش كننده طبقه اول كه نيست، صميميت هم كه باعث شده طرف لب به هر كنايه و عيبجويى بگشايد پس بى حساب نيست كه در اين مرحله بسيارى از افراد از هم جدا مى شوند. نه؟
ما چه كنيم كه به تله طلاق نا آگاهانه نيفتيم؟

عيبهاى طرف را كه ديديم، موشكافانه در خودمان بررسى كنيم كه چقدر خودمان واجد آن صفت مذموم هستيم . (بررسى سايه) نحوه انتقاد صحيح را بياموزيم (بدون كنايه، با حفظ ادب، با رعايت ويژگيهاى همسر، موقع مناسب، مستقيم و بدون حاشيه پردازى سراغ خود موضوع رفتن) تحمل و صبر و تعهد تا به مرحله بعد ارتقا بيابيم. براى اينكه مطمئن تر شويد به مثلث طلايى دكتر استرنبرگ (روانشناس بسيار مشهور در روابط زناشويى و عشقى) سرى مى زنيم. استرنبرگ در كنار صميميت، تعهد و شور و شهوت را نيز براى رسيدن به زندگى مشترك خوب، توصيه مى كند يعنى زن و مرد عليرغم اتفاقات تلخى كه بينشان پيش مى آيد، به رشد خود و تعهدات اخلاقى فيمابين، پايبند بمانند. استرنبرگ مثلثى را به شاگردانش مى آموزد كه زندگى عشاق را زيبا مى كند: صميميت+ شور و شهوت + تعهد چنين خانواده هايى مراقبند كه اختلاف نظرشان يا در درگيريهايشان سراغ روابط خارج از ازدواج نروند و تعهدشان را خدشه دار نكنند.
اگر رعايتهاى بالا انجام گرفت و باز شرايط به قوه خود باقى بود، حالا وقتى است كه مى شود آگاهانه به جدايى انديشيد.
ما در مرحله صميميت قيد هيجان را مى زنيم تا لذتهاى دو دوست را تجربه كنيم و براى حصول به چنين لذتى، بلوغ عاطفى و افزايش هوش عاطفى لازم است. آدمى كه نمى داند هيجانات پايدار نيستند بعيد است كه بتواند ارتباطهاى خود را حفظ كند و عقب مانده عاطفى محسوب مى شوند حتى اگر هوش شخصى IQ بالايى داشته باشد و موقعيت علمى و كارى خيره كننده اى بهم زده باشد.
۳- مرحله درك و تفاهم متقابل:اگر زن و مرد بتوانند از كمند فرافكنى منفى بگذرند، كم كم پاى به مرحله بالاتر مى گذارند و آن درك عميق از يكديگر است. يادآورى مى كنم كه زن و مردى مى توانند به اين مرحله برسند كه كليدى طلايى در دست داشته باشند.
كليد طلايى ازدواج موفق: من خودم موظفم، قابليتهاى وجوديم را رشد دهم تا انسانى شايسته و شاد شوم و همسر من وظيفه ندارد كه من را رشد دهد و شاد كند يا رشدهاى نكرده مرا با تلاش مضاعف به دوش بكشد. با كليد فوق الذكر، من نقش كمكى براى رشد همسرم ايفا مى كنم نه باركش تنبليهاى او. لذا توقع زيادى از عشق و زن و شوهر نخواهم داشت و اگر سطح توقع عشاق از هم پايين بيايد واقعاً بسيارى از درگيريهاى آنها از بين مى رود.
۴- مرحله پيوند آگاهانه دو روح:كسانى به طبقه بالاى برج سعادت مى رسند كه به خوبى از مراحل قبل عبور كرده باشند. چنين زن و شوهرهايى را احتمالاً ديده ايد. يكديگر را دوست دارند عليرغم اينكه گاهى با هم دعوايشان هم مى شود.
رعايت احترام يكديگر را مى كنند عليرغم اينكه شايد نظر هم را قبول نداشته باشند.
حتماً فرزندان اين خانواده، امنيت لازم را دريافت مى كنند و خانواده هويتى بسيار مهم برايشان دارد مثلاً همه سر يك ميز و سفره با هم غذا مى خورند يا آداب فاميلى به درستى و با عشق رعايت مى شود و حق آزادى فردى فرزندان محترم است. اين مرحله مستلزم گذشت زمان است و مثلاً در سالهاى اول زندگى رخ نمى دهد. در اين مرحله به قدرى پيوند زن و شوهر عميق مى شود كه حتى رفتارهاى بيرونى آنها و ژستها و طرز حرف زدن و... آنها شبيه هم مى شود. حالا برمى گرديم به اين سؤال كه چه زمانى ديگر، ارتباط عاطفى من ناسالم است.
اين سؤال ۷ جواب دارد كه در اين نگاشته مورد اولش بررسى شد: زمانى كه فرافكنيهاى مثبت و منفى ارتباط شما تمام شده و مى بينيد كه طرفتان واقعاً بلوغ عاطفى پايينى دارد و نمى تواند با شما به صميميت و تعهد و درك متقابل (۳ طبقه برج) برسد و فرضاً روابط زناشويى خصوصى شما را به قهقرا برده يا تعهد اخلاقى ندارد.

منابع بحث:
۱. نيمه تاريك وجود‎/ دبى فورد ‎/ ترجمه فرناز فرود ‎/ نشر كلك آزادگان
۲. در جست و جوى عشق و خوشبختى ‎/ نيل كلارك ‎/ ترجمه مهدى قراچه داغى‎/ نشر اوحدى
۳. درسهاى اساتيد محترم تورج بنى صدر، سركار خانمها ناهيد معتمدى و زويا منزوى در باب انسان شناسى يونگ

نوشته شده توسط دكتر عليرضا شيرى مشاور بهداشت روان، مدرس دانش خانواده در دانشگاه تهران

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:43 توسط سعید حیدری |


این وبلاگ جاده ی ارتباطی من با شما در دنیای مجازیست.
چیزی هر روز مرا به اندیشیدن درباره ی چگونگی افزایش کیفیت ارتباطات میان فردی ام وا می دارد.
آنچه می دانم این است که قدرت اعجاب انگیز کلام زندگی ام را دگرگون خواهد کرد...
(با تشکر از دوستی که وجودش دوباره بودن را به من هدیه کرد)


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


Archives

هفته اوّل تیر 1388

هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388


Links

اینجا فردا
موسسه فرهنگی روابط عمومی آرمان
دبیر خانه دایمی روابط عمومی الکترونیک
پژوهشکده ی مجازی روابط عمومی
مدیریت روابط عمومی الکترونیکی
روابط عمومی در مطبوعات
وبلاگ روابط عمومی
خبرگزاری دانشجویان ایران
محمد کاظم روحانی نژاد
یحیایی ایله ای
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
وبلاگ دانشجویان کارشناسی PR
دفتر مطالعات و توسعه رسانه
گروه انسان های سبزGPG
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها: